آخرین مطالبعشق بازی

رمان عشق بازی پارت 31

Rate this post

رمان عشق بازی

نویسنده:رها

زمان پارت گذاری هر هفته

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان عشق بازی وارد شوید

+آخه نمیدووونی چه کیفی میده که عشقمممم!
-بیا برو بابا توام آبرومون رفت مهمون اون پایین داره دیوار نگاه میکنه.
بلند شد رفت دستشویی و دست و صورتشو شست اومد لباساشو عوض کرد و منم لباسامو عوض کردم.

#نغمه
رسیدیم عمارت خاتون و سیاوش گفت :
+من تنهات نمیزارما گفته باشم.
اصلا هم از کسی نترس مالی نیستن که بخان کاری باهات داشته باشن.

-نه بابا چه کاری آخه !رفیقم هست پیشم.
دستمو گرفت و با آرامش و بدون استرس وارد عمارت شدیم.
داخل پذیرایی منتظر وایسادیم تا ماهگل بیاد و سیاوش منو بسپاره و بره سرکار..

وقتی صدای پا شنیدم که از بالای پله ها میومد،احتمال دادم ماهگل باشه اما بر خلاف تصورم خدمتکار اومد پایین و گفت:
*صداشون کردم الان میان خدمتتون ببخشید یکم معطل شدین.

بعد از ده دقیقه خانوم تازه اومدن و روبوسی و سلام علیک غلیظ کردیم.
سیاوش دیگه کلافه داشت میشد که گفتم:
*خب عزیزم تو برو دیگه اذیت شدی.

رو به ماهگل گفت:
+خب خانومه من امانته اینجا دیگه مراقب باشید لطفا.
-مراقبم مرسی که تشریف اوردید.
خیلی زود داری میری یکم بیشتر میموندی دیگه!
+نه دیگه باید برم سرکار دیر شده.
فعلا خدافظ
-باشه خدافظ

سیاوشو راهی کردم رفت و به ماهگل گفتم :
*میشه بریم تو اتاقت؟راحت نیستم اینجا.

-باشه عزیزم مشکلی نداره بریم.
همه‌ جای عمارتو فول بودم . بدون اینکه به ماهگل متکی باشم رفتیم بالا و آریا از اتاق در اومد و سلام احوال پرسی کردیم.
+خوش اومدی نغمه جان.

*مرسی ممنون لطف داری.
آریا به ماهگل گفت :
+ عزیزم من دارم میرم سرکار کاری نداری چیزی نمیخای؟
-نه به سلامت

ماهگل سرد حرف میزد هیچ احساسی تو حرف زدنش نبود.باید باهاش جدی حرف میزدم هیچی ازش نمیدونم هیچی بهم نمیگه.
نشستم روی کاناپه‌ی بغل پنجره و ماهگل گفت :
-بزار برم پایین بگم یه چایی و میوه اینا بیارن. زودی میام.

* نه چیزی نمیخاید فعلا عزیزم بیا بشین
حرف بزنم تو یه چیزیت هست.
اومد نشست کنارم.
گفتم:
*تعریف کن ببینم چیشده؟

-حالا میگم فعلا مهم نیس.چخبر خوبی که؟
*سلامتی چه خبری دارم همش فکرو خیال زندگیو اینا دیگه.تو چیکار میکنی؟چخبر؟
-هیچی بابا مام همینیم.

*مادرشوهرت چطوره ؟کاری نداره باهات؟
-اون بدبخته بابا کاریم داشته باشه من کاریش ندارم.
*عههههه خخخخ
دوتامون زدیم زیر خنده.حرف حقو زد.

در اتاقو زدن و خدمتکار وارد اتاق شد.
چایی آورده بود.
ماهگل بهش گفت:
-میشه بزاری روی میز ممنون.لطفا میوه و شیرینی هم بیارید.

+بله خانوم چشم.
از اتاق خارج شد و ماهگل سرشو پایین انداخت .
ازش پرسیدم:
*ماهگل یکم پکری چیزی شده ؟
-راستش میخواستم ازت کمک بخام.
ماجرا رو برام تعریف کرد و منم چشام گنده شد.
بهش گفتم:
*میخای چیکار کنی حالا!؟

-میخام ببینمش باید کمکم کنی.
*آخه چیزی که تعریف کردیا به آریا نمیخوره.میدونی چی میگم؟
-خب این یعنی من باورش داشته باشم دختره نسبت اونجوری که فکر میکنم با آریا نداره؟

* آره
-چرا اینقد مطمئن میگی آره ؟
*چون خب اینجوری که میبینم اون دوستت داره اصلا نمیخورع اینکارو کرده و با یکی دیگه باشه.
-خب واقعا نمیدونم پس چیکار کنم??

نمیشد یه دفعه بهش بگم از همه چی خبر دارم پس باید یکم دردودل میکردم و از این عمارت کوفتی و خانومه خونش براش میگفتم تا بعد به این موضوع برسیم.

چایی رو برداشت و داد دستمو گفت:
-بخور نوش جونت.
*مرسی عزیزم.
باز خدمتکار در اتاقو زد و مام داشتیم لز پنجره به باغ نگاه میکردیم.

با صدای خاتون سریع سرمو برگردوندم و از جام بلند شدم.
چایی که دستم بود گذاشتم روی میز و زیر لب سلامی دادم.
به ماهگل نگاه کردم که با اخم داشت به خاتون نگاه میکرد.

خاتون اومد سمتمون و گفت:
+مزاحمتون شدم؟
ماهگل خیلی سرد و با بی تفاوتی که تحسین آمیز بود گفت:
-مشکلی نیست.

+خب گفتم بیام ی چیز بگم پیش دوستتون که مشکلی نیست؟
-نه عین خواهرم میمونه شما بگید!
+خواستم بگم حالا که بچه ای دیگه در کار نیست از پسرم فاصله بگیر چون دیگه دوست ندارم بین منو پسرم فاصله بندازی..متوجه حرفم شدی؟!

-ترجیح میدم با همسرم صحبت کنم مسئله‌ی الکی نیست که راحت ازش بگذرم چون من واقعا همسرمو دوست دارم…
خاتون بدون اینکه حرفه دیگه ای بزنه با بی احترامی از اتاق خارج شد.

به ماهگل نگاهه غم انگیزی کردم.
با بغض نشست روی کاناپه و گفت :
-بخدا خسته شدم دیگه نمیدونم باید چیکار کنم؟
از یه طرف اون دختره از یه طرف این خانوم..

*آروم باش دیوونه من کنارتم باهم حلش میکنیم.نگران نباش.
آریا هم مطمئنم کنارته.
چند ثانیه ساکت نشستیم تا خدمتکار اومد و میوه اورد.

ماهگل بهم میوه تعارف کرد و یه سیب برداشتم و پوست کندم و یه تیکه دادم دستش گفتم :
*بخور فکر و خیال نکن من امشب درستش میکنم.
تا چند دقیقه ای باهم درد و دل و مشورت کردیم.
در اتاقو زدن و ماهگل گفت:

-هیچکس نیاد داخل.
در اتاق باز شد و ماهگل داشت بیرونو نگاه میکرد که من با دیدن آریا ،ماهگل رو صدا زدم و گفتم:

*ماهگل جان عزیزم!
برگشت به من نگاه کرد و نگاه منو دنبال کرد دید آریا روبه رومونه.
بغضش گرفت و سریع دوید سمتش و بغلش کرد.

#آریا

ماهگل خیلی بغلم گریه کرد و منم عصبی شده بودم.
بردمش خوابوندم رو تخت و رفتم پیش نغمه که همچنان انتظار میکشید حرف بزنه، نشستم پیشش و گفتم:
+خیلی اذیت شده !چیزی شد من نبودم؟

*راستش چیزی که چه عرض کنم…
آقا آریا من از بچگی این جا بزرگ شدم.
باید بگم که میدونم اون دختری که اومده پیش شما اون چرت و پرتا رو گفته کیه و قصدش چیه !
این قضیه رو بالاخره باید ماهگل بفهمه اما امروز وقتش نیست.شما اول باید مشکل خودتون رو حل کنید بعد که از اون لحاظ خیالش راحت شد میتونید این موضوع رو بهش بگید.

از تعجب شاخ در اورده بودم.این دختر از کجا میتونست فهمیده باشه اون کیه؟یعنی حتما خب میدونه خاتون و پدر ماهگل باهم رابطه داشتن دیگه و این بچه حاصله اوناس..یا شایدم ندونه خاتون مادر این دختره.

فکرای عجیب غریب زد به سرم.
این که همه چیو میدونست و من باید ازش کمک میگرفتم راجب این موضوع چون بیشتر شاید به ماهگل نزدیک باشه.
ولی ما مسئله ای باهم نداریم که نغمه میگه اول مشکل خودتونو حل کنید.
+میشه بگی مشکل بین ما چیه؟
مگه ماهگل از رفتار ما باهم یا ارتباطمون بد گفته؟

*نه نه اصلا اینجوری نیست.راستش خب من نمیخام دخالت کنم ولی ماجرا رو برات تعریف میکنم تا بدونی چیشده و ماهگل هم با حال ناخوشش مجبور نباشه به شما دوباره توضیح بده.
+خب من سر تا پا گوشم بگو.

*بعد اینکه شما رفتید چند دقیقه ای میگذشت که خاتون اومدن داخل اتاق.
به ماهگل یه سری حرفا زدن که واقعا من خجالت میکشم برای شما بازگوش کنم.
+نه خجالت اینارو بزار کنار میدونم مادرم خیلی اذیت میکنه و اون دیوونس ولی شما راحت حرفاشو بگو برام.

*ایشون به ماهگل گفت که باید از پسرم جدا بشی حالا که بچه ای در میون نیست چون بین منو پسرم فاصله میندازی دوست ندارم بین منو پسرم فاصله بیفته.

+وااااقعا مادر من این حرفاااا رو زددد؟

اینقدر عصبی شدم از حرفایی که مادرم به ماهگل زده بود نمیفهمیدم دارم چیکار میکنم و ناخوداگاه داد زدم و باعث شد که ماهگل از خواب بپره.
*واااای آریا واسه چی داد میزنی؟
اگر میدونستم میخای شر کنی که بهت نمیگفتم آخه.لطفا آروم باش.

بلند شدم رفتم رو تخت کنار نغمه نشستم.
-چیشده؟چرا داد میزدی؟
+نه چیزی نیست درستش میکنم…نگران نباش همه چیو درست میکنیم.
یکم با موهاش بازی کردم.
-آریا سرم درد میکنه…خیلی درد میکنه.
+از فشارته فک کنم.

به نغمه گفتم:
+نغمه میشه بری به خدمتکار بگی که یه لیوان آب قند با یه قرص آرامبخش بیاره؟
*آره آره الان میرم.
نغمه که رفت منم دراز کشیدم و سر ماهگل گذاشتم رو سینم گفتم:
+به هیچی فکر نکن همه چی درست میشه.
-نغمه چیزی بهت گفت؟

+آره ازش خیلی ممنونم که بهم گفت تا چشمم به دور و اطرافم باز بشه.
-آروم باش باشه؟عصبانی زیاد نشو.
+باشه باشه.
خدمتکار و نغمه باهم وارد اتاق شدن و منم سریع خودمو جمع و جور کردم و نشستم.
دست ماهگل رو گرفتم و گفتم:

+میشه بلند شی بشینی اینو بخوری؟
به خدمتکار گفتم :
+میتونی بری کاری ندارم.
قرصو دادم دستش و گفتم:
+اینم بخور آروم میشی.
-مرسی.
روبه نغمه گفت :

-عزیزم ببخش منو که یه روز اومدی پیشم اونم اینجوری داره میگذره.
*عههه این چه حرفیه دختر استراحت کن من هستم حالا حالا ها…وقت واسه خوشی زیاده فقط خوب باش.

نغمه لبخندی بهمون زد و سرشو انداخت پایین رفت روی کاناپه نشست.
بعد از چند دقیقه که دوباره ماهگل آروم خوابید،رفتم بالا سر نغمه بهش گفتم:
+میتونی بری کنارش بخوابی.راحت باش تو دوست صمیمیش هستی ،احساس غریبی اصلا نکن من خودمم مراقبم.

*باشه ممنون فعلا دارم فکر میکنم.
+خب پس من برم پیش خاتون یه چیزایی رو باید بهش بگم که تا الان نگفته بودم.
شما راحت باشید خواستم بیام اتاق در میزنم.
*باشه مواظب باش.

رفتم سمت اتاق مامان و بدون در زدن وارد شدم، تو اتاقش نشسته بود و بازم داشت چایی میخورد.
بدون اینکه بهم نگاه کنه گفت:
*تو ادب نداری میخای وارد اتاق کسی بشی در بزنی؟
+و اینم فکر کنم بستگی به رفتار شما داره که چه رفتاری داشته باشی و در مقابلش این رفتارو کنم نه؟
*چیه مثل اینکه کلاغا زود خبر رسوندن.

+نیومدم اینجا بحث کنم.یه جمله فقط میگم و وقتی عمل نشه دیگه کاری به کارت ندارم.
تو زندگیه من دخالت نکککککن.
عایا اونقدری مفهوم بود که مادر گرامی بنده متوجه این بشن؟
از جاش بلند شد و اومد سمتم.انگشت اشارشو گرفت جلوم و گفت:

*تو بیخود میکنی اینجوری با من حرف میزنی بچه پررو…مثلا بزرگت کردم یه اینجا رسوندمت خجالتم خوب چیزیه…
اون دختر کیه که به خاطرش اینجوری روبه روم وای میسی و این حرفا رو به من میزنی ؟
+مامان دهن منو بیشتر از این باز نکن لطفا..وگرنه یه چیزایی ازش میاد بیرون که نباید در شأن خانواده ما میبود.
*بیاد بیرون ببینم.

+مامان زندگیه من بخاطر هوس و مریضی که داشتی اون زمان،داره از هم میپاچه میفهمییی؟
سرشو انداخت پایینو رفت پشت پنجره ایستاد.
بدون اینکه یه کلمه دیگه حرفی بزنم از اتاق رفتم بیرون که ماهگل و نغمه رو پشت در دیدم.
بدون اینکه با اونام حرفی بزنم از پله ها رفتم پایین و خواستم تو باغ یکم قدم بزنم تا آروم بگیرم بعدش برم پیش ماهگل تا عصبانیتم اونم اذیت نکنه.

#ماهگل

حرفای آریا رو شنیدم که به خاتون میزد.نمیتونستم رو پام بند بشم.
یعنی چی زندگیمون به خاطر هوس خاتون و مریضیش داشت خراب میشد؟
اصلا حرفش قابل درک نبود.آریا چیزایی رو میدونه که بهم نمیگه و این موضوع داشت روز به روز منو از خود بیخود و داغونتر میکرد.

باید یکی برام توضیح کوچیکی میداد که من اینقدر مغزم گنگ نباشه.
دست نغمه رو فشردم.
-منو ببر پیش آریا.
*نه ماهگل بیا بریم اتاق من خودم یکم برات توضیح میدم.

-یعنی چی توضیح میدم اخه مگه تو چیزی هم میدونی که توضیح بدی ؟چرا همتون سعی دارید منو بپیچونید و فکرمو به جای دیگه مشغول کنید؟توام شدی آریا میخای منو دست به سر کنی؟
*نه عزیزم نه بخدا فقط میخام آروم باشی تا همه چیزو زود تر بفهمی باشه؟
-منو ببر پیش آریا.

*اصلا حرف من برات ارزشی داشت الان؟الان خودش میاد.
رفتیم اتاق و من دوباره دراز کشیدم روی تخت و پاهامو تو خودم جمع کردم.
خسته شده بودم از این همه داستان.روزای خوبمون ک ی میرسه پس!

نغمه همش دستشو میکشید روی کمرم تا آروم بشم.
آریا در زد و وارد اتاق شد.وقتی دیدمش انگار انرژی گرفتم.خیلی خیلی وابستش شده بودم.
+عزیزم خوبی؟
*مگه میزارید خوب باشم؟چرا هیچی بهم نمیگید؟ فقط حرفامو گوش میکنید ولی کاری نمیکنید برام.

+خب خب خب داد نزن سرت درد میگیره بدتر میشه.
پاشو بیا بریم پایین یه چیزی بخوریم با نغمه بعدش حرف میزنیم.
دستمو گرفت و نغمه هم پشتمون اومد.
داخل آشپزخونه شدیم و به خدمتکارا گفت :
+غذا رو بیارید مهمونمون گشنشه.

خیلی از احترامی که به نغمه میزاشت خوشم اومد کلا عوض شده بود انگار یه معجزه رخ داده بود.اون آدمه دیوونه‌ی وحشیه عصبی تبدیل به یه آدمه ساده‌ی آروم و مهربون شده بود.
رفتیم سر میز غذا نشستیم و میز که حاضر شد شروع کردیم به خوردن..
آرامش خاصی توی جمعمون بود،فک کنم آرامشه از نبود خاتون نشأت میگرفت.

چند دقیقه بعد که غذا خوردنمون تموم شد.از سر میز بلند شدم و رفتم دستشویی و یکم آب به صورتم پاچیدم تا سرحال شم.
رفتم دوباره سر میز ناهار دیدم بچه ها نیستن. خدمتکار داشت میزو جمع میکرد پرسیدم:

-اینا کجا رفتن؟
*خانوم رفتن طبقه بالا.
-مرسی.
رفتم بالا و دستگیره اتاق رو گرفتم که باز کنم ولی پشیمون شدم.
صداشون رفته بود بالا و داشتن بحث میکردن.
وقتی شنیدم که آریا گفت:

+تو خودتو بزار جای من ،میتونی واقعا بهش بگی اون دختر که اونجوری منو تهدید کرد،خواهرته؟
خونه دور سرم چرخید.
دیگه هیچی احساس نکردم.
چشام باز شد,نور مردمک چشمم رو اذیت میکرد.
چشامو دوباره بستم.
صدای نغمه که صدام میزدو شنیدم.

*ماهگل؟
چشاتو آروم باز کن.
-من چرا هیچی یادم نمیاد…
*شک بهت وارد شده دکتر آرامبخش زد بهت گفت استراحت کنه بعد بریم خونه.
-بابام…
*چی؟

-بابامو میخوام!
*بابات چرا ؟آریا اینجاست الان میگم بیاد رفته آب بیاره برات.
داد زدم:
-من گفتم بابااااام نگفتم آریا رو میخام که.
نغمه بلند شد از اتاق رفت بیرون منم فقط اشک ریختم.
نمیدونستم رفتارم اینقدر آزارش میده.
آخه باید حق میدادن بهم،ولی نفهمیدن که من به داستان پی بردم.

فقط گریه میکردم.پرستار اومد داخل اتاق که سوروم چک کنه بهم گفت :
+اینجوری خودتو از بین میبری گریه نکن دختر.
زیر لب گفتم:
-فقط دست از سرم بردارید.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

بستن