آخرین مطالبصفحه اصلیلیست کامل رمان هامحکوم

رمان محکوم به قلم f.srblnd

4.8 (95.17%) 29 vote[s]

رمان محکوم به قلم f.srblnd

مقدمه
با زخم عمیقی تنهایم گذاشت تنهای تنها
مرا به تنهایی محکوم کرد و رفت ….

تنهایی ترجیح من نبود ، تقدیر من بود ،شاید زمانی که خدا دست بر لوح و قلم کشید تا سر نوشتم را رقم بزند ، مرا به تنهایی در قفس خویش محکوم کرد ، عاشق که شدم دست هایم را رها کردند و به هر کس دل بستم پایان قصه با زخمی عمیق تنهای تنها ماندم شاید رسم روزگار همین است که در پایان قصه لیلی با کوهی از غم تنها می ماند .
شاید آن روزی که پدر مرا ساحل نامید میدانست که من همیشه برای دریایی بی قراری خواهم کرد ، شاید میدانست که از آن همه زیبایی تنها موج های سهمگین نصیب من خواهد شد ، شاید از تقدیر دخترش آگاه بود، کسی چه میداند ؟ شاید بر او الهام شده بود که در لغت نامه ی من آرامش معنایی ندارد، شاید میدانست در چرخ گردون فلک تنها چیزی که خواهم آموخت تنهایی است و بس! شاید آن روز پدر تقدیر فرزندش را از چشم هایش خوانده بود، شاید!
شاید تنهایی تقدیر من است ، اما اگر روزی نویسنده تقدیر خویش را یافتم دلم میخواهد به چشمانش بنگرم تا شاید راز تقدیر سیاه خویش را از سیاهی محض چشمانش فهمیدم ، کسی چه میداند شاید سرنوشتم را از سیاهی شب چشمهایش الهام کرده است ؟ دوست دارم با نگاهی ملتمسانه فریاد بزنم چرا؟ آنچنان از اعماق وجودم فریاد بزنم که عرش کبریائیش به لرزه در بیاید ،از او بپرسم در میان انبوه مردمانت چرا فقط من ؟ دوست دارم از او بپرسم فرشته ی زندگیم ، دل نگرانم ، مادر مهربانم را که گرفتی بس نبود؟ کوه غیرتم ، سرو بلندم ، برادرم را که گرفتی ، ولی مثل اینکه بازهم بس نبود .!
تو تمام زندگیم را دزدیدی ولی غافل از اینکه بدانی قلب کوچکم طاقت این هم غصه را ندارد گویا روح لطیف مرا با کوه غصه اشتباه گرفته بودی.
خدایا در مقابل هرچه با من کردی پاسخم سکوت بود میدانی چرا ؟ زیرا فکر میکردم سکوتم از هزاران فریاد برایت سنگین تر است اما وقتی او را هم از من گرفتی فهمیدم سکوتم سکوتی پوچ بوده است و بس!
میدانم که تو گناهی نداری شاید اگر به سرنوشت خویش راضی میشدم او را برایم باقی میگذاشتی اما افسوس که من خودم با دستهای خودم سرنوشتم را رقم زدم میدانم تو گناهکار نیستی ، از تو دلخورم اما هنوز هم دوستت دارم ای کاش زمان را به عقب برمیگرداندی تا آن شب مهتابی را از زندگیم پاک کنم ای کاش…
میدانم در دنیای بزرگ و بی رحمت تنهایی سهم من است ، میدانم ، خوب میدانم ….
در دادگاه بی رحم زندگی مرا مجرم شناختند و مانند کودکی که گویی در مکتب خانه ی زندگی درس نخوانده باشد به فلک بستند وقتی از قاضی پرسیدم مگر جرم من چیست ؟ گفت : تقدیر … آری در دادگاه زندگی مرا به تنهایی در قفس خویش محکوم کردند آن هم فقط و فقط به جرم تقدیر …

قسمتی از رمان:

مامان و بابا رفته بودن بیرون منم داشتم جلوی آینه موهام رو شونه میکردم، داداشم که 6 سال از من بزرگتر بود اومد تو اتاق و منو از پشت بغل کرد من هم با عصبانیت گفتم :
_ سام موهامو بهم ریختی، اَه تازه شونش کرده بودم.
_ قربون خواهر خوشگلم بشم این همه حرص میخوری پیر میشی هااا ، بعد هیشکی نمیاد بگیرتت میمونی رو دستمون.
من هم عصبانی شدم و با کوسن تخت افتادم به جونش اون هم فرار کرد سمت در که کوسن و انداختم سمتش ولی زود در و بست و کوسن خورد به در بعد در و باز کرد و گفت:
آجی جونم زیاد جوش نزن با این اخلاقت میترشیا.
منم هجوم بردم سمت اتاقش و سام درو بست منم بیخیالش شدم و رفتم توی اتاقم و موهام و از اول شونه کردم و دم اسبی بستم یه دفعه صدای اف اف بلند شد زود دویدم پایین و در و باز کردم که ای کاش باز نمیکردم.
دو تا مرد جوون ولی هیکلی منو هل دادن و وارد خونه شدن یکی از اون مردا که چشمای آبی داشت اومد سمتم و اسلحه رو از تو جیبش در آورد و گرفت سمت من، از ترس داشتم سکته میکردم که یه دفعه سام از طبقه ی بالا اومد پایین و وقتی منو تو دستای اون غول کثیف دید دیوونه شد و گفت:
شما ها کی هستین ؟ از جون خواهرم چی میخواین ؟ اون و ول کنید هر مشکلی دارید با من حل کنید .
همون مرد چشم آبی که چهره ی جذابی داشت به سام گفت:
نگران نباش ما با خواهرت کاری نداریم مشکل ما با توعه .
_ باشه هر کاری دوس دارین با من بکنید ولی خواهش میکنم با خواهرم کاری نداشته باشین . اون مرده که بهش میخورد حدودا 25 یا 26 سالش باشه بدون توجه به التماس های سام گفت:تو منو خیلی عذاب دادی خیلی ، تو همه چیزمو دزدیدی ، درسته که تو منو نمیشناسی ولی من تو رو خیلی خوب میشناسم ، آره تو عشقمو ازم گرفتی ولی اشکال نداره وقتی تو بمیری مهرسا عاشقم میشه …
سام که از تعجب شاخ در آورده بود مثل یه گرگ زخمی خیز برداشت سمت اون مرده و داد زد : اسم نامزد منو به دهن کثیفت نیااااار مرتیکه ی عوضی.
مرده خیلی ریلکس گفت:هیس آروم باش یادت نره که خواهرت هنوزم تو دستای من اسیره . بعدش فقط حس کردم یکی با یه جسم محکمی زد تو سرم و همونجا

از حال رفتم ولی وقتی بیدار شدم جسد غرق در خون داداشم روی زمین افتاده بود….

قسمت اول

قسمت دوم

قسمت سوم

قسمت چهارم

قسمت پنجم

قسمت ششم

قسمت هفتم

قسمت هشتم

قسمت نهم به زودی…

زمان انتشار رمان محکوم هر 3 روز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت شصت تیپ

نوشته های مشابه

‫2 نظرها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

بستن