خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان تاریکی

رمان تاریکی

رمان تاریکی پارت آخر

رمان تاریکی جهت مشاهده به ترتیب رمان تاریکی از اینجا کلیک کنید شاید هم باید…  با شنیدن صدای بوق، به خودم آمدم و چند متر جلو تر رفتم. ترافیک این جور مواقع کرج، میلی متری باز می شد!  به حرکت برف پاکن ها نگاه کردم. قطره های درشت باران با …

ادامه نوشته »

رمان تاریکی پارت 19

رمان تاریکی جهت مشاهده به ترتیب رمان تاریکی از اینجا کلیک کنید رایان: بهزاد، بهزاد. دلم می خواد خودم رو از دست کارای احمقانه ات بکشم از اختلال دو قطبی گفتی و تخصص من پس بذار بهت بگم که چرا ازت ایراد می گیرم ایراد می گیرم چون تا چند …

ادامه نوشته »

رمان تاریکی پارت 18

رمان تاریکی جهت مشاهده به ترتیب رمان تاریکی از اینجا کلیک کنید دهانم از تعجب باز ماند و نگاهم بین آن دو نفر چرخید؛ انگار بمبی در سرم منفجر شد و ترکش هایش کل تنم را زخم کرد . سرم با شدت نبض می زد و کل تنم طوری داغ …

ادامه نوشته »

رمان تاریکی پارت 17

رمان تاریکی جهت مشاهده به ترتیب رمان تاریکی از اینجا کلیک کنید یک لحظه از خودم تعجب کردم که چرا این اصطلاح را به کار بردم؟ مگر خودم چند ساله بودم؟  از جا بلند شدم و یک دستم را داخل جیب شلوار کتانم فرو بردم: _مشکلت با من چیه پسر؟ …

ادامه نوشته »

رمان تاریکی پارت 16

رمان تاریکی جهت مشاهده به ترتیب رمان تاریکی از اینجا کلیک کنید مهرداد: درست می گی، هدف من هم از برگزاری این مراسم این نیست!  از بین تمام افرادی که اونجا شرکت کنند، نهایتا یک یا دو نفر اعلام همکاری کنند که به اون ها هم اعتباری نیست افرادی که …

ادامه نوشته »

رمان تاریکی پارت 15

رمان تاریکی جهت مشاهده به ترتیب رمان تاریکی از اینجا کلیک کنید مهرداد یا پدر مرا دیده بود و یا پدر خودش را، اما او از سال ها قبل با مردی که دیده بود و از قضا پدر من هم بود، زندگی می کرده چیزی حدود نه سال قبل، این …

ادامه نوشته »

رمان تاریکی پارت 14

رمان تاریکی جهت مشاهده به ترتیب رمان تاریکی از اینجا کلیک کنید رایان تصحیح کرد: _نه بوش اون طوری نبود؛ چند تا رایحه ی دیگه هم داشت به نظرم ادکلنی بود که این بو رو داشت . مزاحم نقاب داری که قصدش کشتن من بود و ادکلنی با بوی چوب …

ادامه نوشته »

رمان تاریکی پارت 13

رمان تاریکی جهت مشاهده به ترتیب رمان تاریکی از اینجا کلیک کنید پرینازم سه باز گلوله خورده بود و هنوز زنده بود؟  با تمام توان فریاد کشیدم:  _پس این وسایل چی شد؟ پریسا در حالی که جیغ می زد و وارد اتاق شد:  _اومدم همینا بود. جعبه ی کمک های …

ادامه نوشته »

رمان تاریکی پارت 12

رمان تاریکی جهت مشاهده به ترتیب رمان تاریکی از اینجا کلیک کنید باده: خب خب، دارید آماده می شید؟ امین پوزخندی زد و گفت:  _بله اما مثل اینکه زمان داره روی توهم اثر می ذاره. باده دست به سینه شد و با اشتیاق گفت:  _چطور؟ رایان با تمسخر ادامه داد: …

ادامه نوشته »

رمان تاریکی پارت 11

رمان تاریکی جهت مشاهده به ترتیب رمان تاریکی از اینجا کلیک کنید چه چیز این دختر سرد و تند اخلاق توجه مرا جلب کرده بود؟  در قالب جدی فرو رفتم و خونسرد نگاهش کردم. _گفتی می خوای کمک کنی، فردا می تونی این کارو انجام بدی.  ابرو بالا انداخت و …

ادامه نوشته »