خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان ترس از مه

رمان ترس از مه

رمان ترس از مه پارت آخر

رمان ترس از مه جهت مشاهده به ترتیب رمان ترس از مه از اینجا کلیک کنید _فرانسیس بزار توضیخ بدم، جبرانش میکنم. گوش کن به حرفم بزار… قبل این که بخواد جملهاش رو کامل کنه، به عقب کشیده شد و محکم خورد به دیواره غار و زمین افتاد. از دیدن …

ادامه نوشته »

رمان ترس از مه پارت 27

رمان ترس از مه جهت مشاهده به ترتیب رمان ترس از مه از اینجا کلیک کنید لب هام رو به هم فشردم و با نفس عمیقی مردمک لرزون چشم هام رو لحظه ای بستم و گفتم: _ این همه مدت، نگهش داشتی؟ لبخند زد از اون لبخندا که قلب رو …

ادامه نوشته »

رمان ترس از مه پارت 26

رمان ترس از مه جهت مشاهده به ترتیب رمان ترس از مه از اینجا کلیک کنید _ بیا ببینم وروجک! زبون براش درآوردم و گوشه ای از موهام رو با ناز کشیدم.   چند قدم به سمتش برداشتم که لبخند شیرینی بهم زد، فاصله ای نبود تا آغوشش که صدای …

ادامه نوشته »

رمان ترس از مه پارت 25

رمان ترس از مه جهت مشاهده به ترتیب رمان ترس از مه از اینجا کلیک کنید دست بردم سمت گوشیم و همزمان که نگاهم به ورودی غار بود دوربین گوشیم رو آوردم رو صفحه و فلشش رو روشن کردم. صفحه هارو برگردوندم عقب و از اول جایی که علامت گذار …

ادامه نوشته »

رمان ترس از مه پارت 24

رمان ترس از مه جهت مشاهده به ترتیب رمان ترس از مه از اینجا کلیک کنید آب گلوم رو با بدبختی قورت دادم، حس کردم لب هام خشک شده. با چشم اشاره ای به ندا کردم و بریده بریده گفتم: _یعنی..ا..اونی..ک..د..دستت..خو..خونِ؟ ندا خیلی ریلکس درحالی که هنوزم آثار خنده رو …

ادامه نوشته »

رمان ترس از مه پارت 23

رمان ترس از مه جهت مشاهده به ترتیب رمان ترس از مه از اینجا کلیک کنید با تکونی به بازوی آسیب دیدم وارد شد، درد به تک تک ذرات وجودم سرایت کرد و ناخوداگاه آخی زیر لب گفتم. انگار که از دنیای تاریک خودم رو بیرون کشیده باشم، به چهره …

ادامه نوشته »

رمان ترس از مه پارت 22

رمان ترس از مه جهت مشاهده به ترتیب رمان ترس از مه از اینجا کلیک کنید _ببخشید، من شما رو میشناسم؟ نگاه گیرایی بهم کرد، انگشت های کشیدش گوشه شالش رو به سمت جلو کشید و کمی مرتبش کرد و سر ی تکون داد. _بله تو خونه آقای محسنی همدیگه …

ادامه نوشته »

رمان ترس از مه پارت 21

رمان ترس از مه جهت مشاهده به ترتیب رمان ترس از مه از اینجا کلیک کنید تمام اینا گرگینه بودن ،یکیشون از پشت گردنم رو گرفت و کشید سمت خودش و همزمان یکی دیگشون مشت محکمی به شکمم زد که از درد کمی خم شدم اما بلافاصله، پام رو آوردم …

ادامه نوشته »

رمان ترس از مه پارت 20

رمان ترس از مه جهت مشاهده به ترتیب رمان ترس از مه از اینجا کلیک کنید همزمانم کوبیدم به سینش که حتی ذره ای تکون نخورد . اشک هام شدت بیشتر ی گرفت، حالم خوب نبود و حس می کردم مرگ میتونه پایان این عذاب باشه. گریه می کردم و …

ادامه نوشته »

رمان ترس از مه پارت 19

رمان ترس از مه جهت مشاهده به ترتیب رمان ترس از مه از اینجا کلیک کنید _هلنا، من می دونم اتفاقاتی که برات افتاده خیلی عجیب و سخته بهت حق میدم، اما به خدا قسم ما قصدمون صدمه زدن به تو نیست! اصلا بقیه رو ولش کن خود من، اگه …

ادامه نوشته »